که چشمانت رنگ نمی شناسد
قهوه با این همه تلخی سیاه نیست
دل به رنگ ها بده
بلکه طعم روزهایت عوض شود
از وسوسه ی سراب رسوا شده است
ابری که به بارش خودش می نازید
زندانی محبس بلایا شده است